5 ماهگی پر
نفسم امروز 5 ماهت پر شد و وارد 6 ماهگی شدی . باورم نمیشه که اینقدر زود گذشت .الان که به گذشته نگاه میکنم دوست دارم به گذشته بر گردم چون احساس میکنم از نوزادیت لذت زیادی نبردم الان که فکر میکنم میبینم که چقدر از نظر روحی ضعیف شده بودم از 24 ساعت 20 ساعت گریه میکردم و 4 ساعت بقیشم تو خودم بودم منو ببخش عشقم به خاطر همین دوست دارم برگردم به عقب و برای خودم و خودت و بابا رضا جبران کنم و به خاطر یه سری حرف های آدمهای حسود و نفهم که دورو ورم هستند زندگی رو برای خودم تلخ کرده بودم خدارو شکر که زود به خودم اومدم .(البته اینم بگم که تو هم به خاطر کولیکت یه کله گریه میکردی و شب تا صبح بیدار بودی من و بابا رضا دست تنها بودیم ) از این به بعد دنیای من تویی و بابا رضا عزیزای من .
بگذریم ...
تو این ماه کلی پیشرفت داشتی عزیزم همه چیزو خیلی بهتر میفهمی . به تلفن عکس العمل نشون میدی و برای صداهای پشت تلفن دست و پا میزنی . غلت میزنی هم از روی شکم به پشت میشی هم برعکس وقتی روی شکمی کامل گردنترو بالا میگیری . اسباب بازیهاتو چنگ میزنی و محوشون میشی و باهاشون صحبت میکنی و کلی میخوریشون . وقتی می می میخوری با کوچکترین صدا سرتو بر میگردونی ببینی چی بوده وچه خبره ومامان جون و بابا جون رو کامل میشناسی و ازشون دلبری میکنی .برای بابا رضا سرتو میبری عقب تا زیر گردنتو ناز کنه و کیف میکنی .سر سفره روی پامون مینشونیمت و تمام قاشقامونو تعقیب میکنی و جدیدن دهنتم باز و بسته میکنی که باعث شده غذا به سختی از گلومون پایین بره . خلاصه خیلی ناناز شدی .
فردا صبحم میریم چکاب امیدوارم غذای کمکی بشه شروع کنم عاشق اینم که برات غذا درست کنم
و بهت بدم بخوری نفسم .
5ماهگیت مبارک نور چشمم .




5 ماهگی پر
